در طول این سی و اندی سالی که زیسته ام،بسیار دیده ام آدم های باهوش و توانمندیکه نداری و بی پولی چنان ذهن و روانشان را پاشیده بودکه پخمه و خنگ به نظر می آمدند...هراس از آینده،حواس آنها به حال را پرت می کندو مجال خلاقیت را از آنها می گیرد...وقتی بدبختی تداوم دارد، تمرکز نمی ماند...فقر، فخر آدم را فرو می ریزد و عزم و عزتش را علیل می کند...لیلا درباره برادرانش درست می گوید:"بی پولی اعتماد به نفس آدمها را می گیره، خنگ به نظر میان"...مشکل لزوما و همیشه تنبلی نیست،رنج تحقیری است که ذهن رنجور را کُند می کند و گاه از کار می اندازد...آنکه منگ مصائب خویش است،خنگ به نظر می رسد و آنکه سفره اش بی رونق است،احمق می شود که رنج حقارت،هوش و فراست آدمی را می کاهد و ذهن را فرسوده می کند...پریشانی که از حد بگذرد، هوشمندی دشوار می شود...حتی نه دغدغه که گاه مشغله زیادی هم دلیل این معناست...آنها که در پیچ و خم های زندگی گرفتارند، گیج می زنند!...این گیجی از کم هوشی نیست،از سرگیجه سرخوردگی هاست...آنقدر زخم بر دلشان نشسته که زکاوت از ذهنشان پریده...آنها را نمی توان به چوپ سرکوفت نواختکه گاهی خودکرده را هم تقصیر نیست...گرچه به پشتکار خویش تکیه زدن در دل پلشتی ها،زیباترین شکوه اراده استاما وقتی راه خودشکوفایی بسته می شود،خودویرانگری از راه می رسد...باید در این موقعیت قرار گرفت تا فهمید چه مرز باریکی بین روشنایی و تاریکی در وضعیت استیصال برقرار است...هیچ سخن حکیمانه و توصیه روانشناسانه و گزاره های انگیزشیو کلمات قصار فرمایشی نمی تواند نسخه نامنسوخو شیوه محتوم موفقیت انسان ها باشد...هزار باده ناخورده و باد ناخوانده در رگ زندگی و جامعه جاریستکه بر جریان زیستن تاثیر می گذاردکه گاهی اراده را به اداره آن راهی نی
برچسب:
نویسنده: بهنام رضاپور
تاريخ: چهارشنبه
30 فروردين
1402 ساعت: 15:24